داستان های خنده دار ملا نصرالدین: ۵ داستان زیبا با طنز تلخ

داستان های خنده دار ملا نصرالدین: بسیاری از ما شاید از کودکی با داستان های خنده دار ملانصرالدین رشد کردیم و بزرگ شدیم.

داستان های خنده دار ملا نصرالدین: بسیاری از ما شاید از کودکی با داستان های خنده دار ملانصرالدین رشد کردیم و بزرگ شدیم.
داستان های جالب و خنده دار که نکات آموزنده جالبی در آنها نهفته است.
ممکن است بسیاری از جوانان و نوجوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه کی است و این داستان ها قدیمی شده است.
اما باید گفت که داستان های ملانصرالدین تنها متعلق به ما و یا مشرق زمین نیست.
بکه داستان های او به زبان های مختلف دنیا وجود دارد.

احتمالا بپسندید: حکایت مرد گوژپشت و زن زیبا / ازدواج زیباترین زن شهر با زشت ترین مرد شهر!

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

او شخصیتی در قدیم بوده ولی داستان های او همیشه باعث شادی و خنده می شود و نکات آموزنده خوبی دارد.
در این مطلب به داستان های خنده دار ملانصرالدین پرداخته می شود.
با چشمک همراه باشید تا همیشه لبخند بزنید و شاد باشید.

خروس شدن ملا نصرالدین

روزی ملا به گرمابه رفته بود.
تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر به سر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با خود آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است قرار بود مرغ شوی!
ملا نصرالدین گفت : این همه مرغ، یک خروس هم لازم دارند.

درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد.
ملا بیدار شد و بلند بلند خدا را شکر کرد.

مردی که از آن جا ماجرا را دید.
او گفت: این که دیگر شکر کردن ندارد، گردو به سرت خورده باید شاکی هم باشی.

ملا گفت: مرد بی خرد نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

داستان خانه ملا

روزی تعدادی از مردم، جنازه ای را می بردند.
پسر ملا این صحنه را دید و از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه آب است، نه نان است، نه پوشیدنی است و نه چیز دیگری.

پسر ملا گفت: فهمیدم او را را کجا می برند، او را به خانه ما می برند.

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود.
ملا راه می رفت و شکر می کرد.
دوستش او در این حالت دید و پرسید حالا خرت را گم کرده ای، دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر این که خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است.
خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند، اگر ماه نباشد هیچ روشنی در شب نیست.
به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از خورشید است.

شاید بپسندید: سوال هوش: با دلیل بگوئید کدام خانواده واقعی و کدامیک غیرواقعی است!

داستان های خنده دار ملا نصرالدین

شما می توانید داستان ها، پازل ها و تست های شخصیت شناسی بیشتر را در بخش تفریح و سرگرمی چشمک مشاهده و مطالعه کنید.
در صورت تمایل آنها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
به خصوص آنهایی که علاقمندند خود را بهتر بشناسند.
ما را در شبکه های اجتماعی اینستاگرام و فیس بوک دنبال کرده و نظرات و پیشنهادات خود را مطرح کنید.

برایتان جالب خواهد بود

احتمالا بپسندید: چیستان: این سر کوه اَره اَره، آن سر کوه اَره اَره، میان کوه گوشت بره!

نوشته داستان های خنده دار ملا نصرالدین: ۵ داستان زیبا با طنز تلخ اولین بار در مجله خبری چشمک.
پدیدار شد.

مجید عابد
مجید عابد
مقاله‌ها: 731

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *